امروزه مد شده که هر کس هرجا کم بیاورد ، حتی اگر با خودش مشکل داشته باشد ، یا فرضا اگر مساله بارش اندک برف یا باران یا بیماری یا اجل معلق یکی از فامیل ها باشد یا رانندگی غلط خود شخص که منجر به تصادف شده و یا ضعف مطالعه و کارهای توام با بی فکری این و آن مطرح باشد ، فی الفور پای جمهوری اسلامی را به میان می کشد و می گوید : خوب بعله (!) معلومه دیگه در جمهوری اسلامی از این بهتر نمی شود . نمونه اش این که توی یکی از دانشکده ها با تنی چند از استادان در اتاق اساتید نشسته بودیم و منتظر بودیم که بعد از کمی رفع خستگی به کلاس برویم . از چای و سماور خبری نبود و از آبدارچی و متولی اتاق هم رد پایی نبود و می بایست طی سه کلاس پشت سر هم تشنه کام بمانیم و سوخت کافی به گلوی شریف نرسد . اساتید هم سابقه بدی از مساله چای و آبدارخانه در هفته های قبل داشتند که یا چای نبود یا سماور خراب بود یا اتاق قفل بود و .... این سری هم یکی از اساتید شروع کرد به ناله کردن و با اشاره به جای خالی سماور و در غم نبود چایی- که اکنون مثل آب حیات شده بود - افاضه فرمود که بعله این است حاصل جمهوری اسلامی !!! و راست گفته اند که انقلاب بچه هایش را می خورد ! بعد استاد دیگری هم شروع کرد به تحلیل فلسفی ماجرا و کشف روابط عمیق علت و معلولی ماجرا و رسیدن به علت غایی و فاعل نهایی و سر نخ کلاف و از این حرف ها و تحلیل ها را برد در سطح استاندار و فرماندار و وزیر و وکیل و این که اگر تقوا بود این طور نمی شد و بدا به حال جمهوری اسلامی که این گونه به استادان بی حرمتی می شود . گفتم که این جا مشکل سماور و آبدارچی چه ربطی به جمهوری اسلامی دارد و اصلا این وسط جمهوری اسلامی کیست و کجاست ؟ قانون اساسی و اهداف و آرمان های اسلامی چه ربطی به این چایی دارد ؟ تازه اصلا از معاون و مسئولین این دانشکده مگر کسی خبر دارد که توی این اتاق چایی هست یا نیست ؟ اساسا چرا به جای این حرف ها چهار قدم نمی روید آن طرف تر از اتاق رئیس دانشکده ماجرا را بپرسید ؟ یکباره که گویا من هم سوالی خیلی فلسفی تر پرسیده بودم کمی ناراحت شدند و گفتند مثل این که امروز حالت خوش نیست ؟ خلاصه مجبورشان کردم چهار پنج نفره به اتاق رئیس بروند و مساله را بگویند و جالب این بود که آنها هم بی اطلاع بودند و از مسئول مربوطه علت را جویا شدند و سفارش کافی کردند و مشکل کمبود چایی به کلی حل شد و هفته های بعد هر بار که برای استراحت به آن اتاق می رفتند سماور غلغل می کرد و مسائل اساسی و حیاتی نظام جمهوری اسلامی هم حل شده بود .
یاد آن دانشجویی افتادم که سالها قبل به خاطر تنبلی مزمن در درس هشت گرفته بود و به عنوان اعتراض می گفت چرا باید من هشت بگیرم مگر شما تقوا ندارید و کمک به هم نوع برایتان اصلا مهم نیست . من که از فلان شهرستان دویست کیلومتر راه آمده ام ، چرا باید هشت بگیرم ؟ حقا که جمهوری اسلامی از این بهتر نمی شود ! گویا که مثلا اگر جمهوری غیر اسلامی بود حضرت آقا بیست می گرفت . اصلا برای تنبل ها چه فرقی می کند که در کدام کشور زندگی می کنند و چه حکومتی دارند .
نیز به یاد طنز آن شخص گلمنگولی افتادم که مثل هنرپیشه های فیلم اخراجی ها اختلال حواس داشت و در ایام جنگ توی سخنرانی ها شنیده بود که اسلام و قرآن در خطر است و باید جبهه ها را پر کرد و با جوش و خروش خاصی راهی جبهه شده بود و در همان اولین ساعات رسیدن به جبهه انفجاری صورت گرفت و ترکش خمپاره عراقی گوشه لباسش را پاره کرد و او فی الفور لباسش را پوشید و ساک خود را برداشت که خداحافظ من بر می گردم . پرسیدند کجا بر می گردی و چرا با این عجله آمدی و چرا به سرعت بر می گردی ؟ یارو برگشت گفت اسلام و قرآن در خطر نیست جان من و لباس من در خطر است !!! ما که رفتیم ! خدانگهدار !
|